تبلیغات
شهدای گمنام - جلسه اول لغایت هشتم
شهدای گمنام
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من

جلسه اول                  شنبه 23 / 5 / 89

خلاصه  :

تالكید بر دوستی اعضا كلاس و ایجاد یك فضای محبت آمیز بین همدیگر

برنامه ریزی جهت تشكیل کلاس مهدویت

تصمیم بر تشكیل جلسات هفتگی

 



جلسه دوم          پنجشنبه 28 / 5 / 89

خلاصه  :

موضوع كلاس حشام بن حكم ؛

حشام بن حکم ؛

در بین اصحابِ امام صادق (ع) و امام کاظم (ع) فردیست بنام حشام بن حکم . حشام بن حکم از استعدادهای درخشان زمان خودش بود به گونه ای که در نوجوانی وارد مباحث کلامی شده بود و تمام مکاتب را که ادعا داشتند رفته بود و عضو شده بود، و آنها را رد کرده بود، و بی دین مانده بود.

در حالی که 14 الی 15 سال بیشتر نداشت از خانواده غیر شیعی بود . فقط دایی او شیعه بود. روزی که نزد او مهمان بود گفت خسته شدم از بس این طرف و آن طرف رفته ام، کسی نتوانسته من را قانع کند و یک مسیری را برای زندگیم انتخاب کنم.

داعی او به او گفت نه ، تو همه جا نرفته ای !

گفت : من را ببر انجا

 او را به خانه امام صادق (ع) آورد وقتی نشست حضرت فرمود: می پرسی یا به تو بگم چه سوالی داری؟

حشام تعجب کرد و گفت : بفرمایید چه می خواهم بگویم.  ( حضرت سوال را از غیب گفتند )

حشام گفت بله سوال من همین بود

 حضرت سوال را پاسخ دادند

حشام گفت عجب جوابی قابل رد نیست خیلی عالی بود

حضرت فرمود: نه این جواب قابل رد است و جواب را رد کرد

حشام رد را گوش کرد. گفت عجب ردیه ای نمی شود به این ردیه جواب داد

فرمودند: نه این ردیه نیز جواب داره !

جواب که داد حشام گفت: عجب جوابی ، این جواب را دیگر نمی شود رد کرد

حضرت فرمود نه این را هم می شود رد کرد و این جواب را نیز رد کردند

حشام گفت: آقا فهمیدم . تا به حال اشتباه رفته ام. معدن علم را گم کرده بودم و حالا پیدا کردم. شد شاگرد امام صادق (ع) و مبلغ امام صادق(ع)  و به بصره رفت . بصره در آن زمان مرکز بسیار تندی در بحث زد امامت بود. روزی بزرگ بصره ای ها در حال درس دادن بود و موضوع درس او رد لزوم امام بعد از پیغمبر بود. حشام رفت و جلوی استاد نشست وقتی درس استاد تمام شد حشام گفت اجازه می دهید سوال کنم؟ گفت بفرما

-       حشام پرسید : تو چشم داری ؟

-       استاد بصره ای پاسخ داد ؟بله

-       به چه درد می خورد؟

-       برای دیدن و تشخیص خوب و بد از او استفاده می کنم

-       گوش داری؟

-       بله

-       به چه درد می خوره؟

-       صداها را می شنوم و جهت آنها را تشخیص می دهم

-       دست داری؟

-       بله

-       به چه درد می خوره؟

-       اجناس را با آن از روی زمین بر می دارم

-       پا داری؟

-       بله

-       به چه درد می خوره؟

-       با آن راه می روم

-       عقل داری؟

-       بله

-       خدا چرا به تو عقل داده؟

-       خدا به من چشم داده می بینم صحنه ها را، صحنه های متفاوت و زیبا ، گوش داده به من و صداهای زیبا را می شنوم.

این طرف یک صحنه زیبا می بینم و یه صدای زیبا اون طرف ، گوش من می گه برو پیش صدای زیبا و چشم من می گه برو پیش صحنه زیبا!

پاهای من می مونه حرف  گوشم را عمل کنه یا حرف چشم هایم را؟

عقل من در این میان حق را انتخاب می کند و دستور نهایی را می دهد و بین این دو یکی را انتخاب می کند.

حشام گفت عجب! خدا بدن تو به این کوچیکی را خلق کرده و چندتا قوه متفاوت در آن قرار داده که ممکنه بین اینها دعوا بشه ، برای اینکه اینها به بن بست نرسند ، برای اینکه اینها بتوانند به آنچه که خوب است عمل کنند . یک عقل را در بدن تو قرار داده که دعوا های بین اینها را حل کند

اما برای این بشریت با این همه سلیقه های متفاوت خواسته های مختلف یک عقلی را که از همه بهتر بفهمد و همه بدونند که او از همه بهتر می فهمد را قرار نداده که وقتی اینها به اختلاف افتادند او بیاد و بگه درس اینه و همه درست را انجام بدهند.

خدا با آن همه حکمتش بد ن تو را دعوا انگیز خلق نکرد ولی جامعه بشریت را  دعوا انگیز خلق کرد!!!

استاد فکر کرد دید اگه بگه نه، حکمت خدا زیر سوال می رود اگر بگوید بله همون امامت می شود و امام همون عقل کل است

به پسر نگاه کرد و گفت تو حشام بن حکم نیستی؟ گفت بله

استاد از منبر پایین آمد و گفت تو برو بالا بنشین و از این به بعد تو استادی و برای مردم صحبت کن .

 حشام ایام حج به دیدن امام صادق(ع) آمد

حضرت بین اصحاب نشسته بودند حشام وارد شد و همان نزدیکی های ورودی چادر نشست. حضرت فرمود بیا و پیش من بنشین.

حضرت فرمود آن گفتگوی خودت و عالم بصره ای را برای من نقل کن

حشام عرض کرد : شما که همه چیز را می دانید. شما اون روز اول همه سوال های من را از غیب گفتی!؟

حضرت فرمود: نه ، وقتی چیزی به تو می گویم همان طور عمل کن

حشام گفت: چشم، دستور فرمودید چشم.

نشست و قضیه را کامل اتز اول تا آخر تعریف کرد.

حضرت فرمودند: احسنت راه پس و پیش را بر او بستی ، عین حق را گفتی، این فلسفه امامت است.

انسانها جاهلند ، امام عالم مطلق. اگر علم همراه با بشر نباشد بشر می شود مفسد فی الارض. مفسد فی الارض غیر اختیاری.

علم بشر بعد از علمش است. علم امام قبل از عمل است. لذا امام اصلاً کار خراب در این عالم ندارد.


سوال ؟

آیا ما هم می تونیم مثل حشام بن حكم باشیم ؟

حشام چكاری می كرد ؟   دفاع از امام زمانش

برای این كار ما باید چكار كنیم ؟   كسب علوم اهل بیت  

از متن درس چند سوال طرح کنید .

1 -  ........................................................................................................................................

2 – .........................................................................................................................................

3 - ..........................................................................................................................................

 

درس این جلسه :

 از حشام بن حكم آموختیم كه همیشه دنبال كسب حقیقت باشیم  ودر این راه تلاش كنیم و پس از كسب حقیقت كه همان علوم متعالی اهل بیت عصمت و طهارت می باشد در راه تبلیغ ان تلاش كنیم

 

تمرین جلسه بعد :

سلمان فارسی كه بود ؟


جلسه سوم          چهارشنبه 3/6/89

خلاصه :

سلمان فارسی

زندگى نامه سلمان

نام وى پیش از اسلام ، مابه ،فرزند یوذخشان بود و در حدود 250 سال عمر نمود و گفته شد كه بیش از این عمر كرد و جانشین حضرت عیسى علیه السّلام را درك نمود

 

مؤ لف شهیر ( اُسدالغابة )، زندگى نامه سلمان را از ابن عباس به تفصیل نقل كرده است كه خلاصه آن چنین است : وى از اهالى روستاى ( جى ) از توابع اصفهان بود و پدرش دهقان تلاشگر و از پیروان دین زرتشتى در این روستا بود و به خاطر علاقه و محبت زیاد به فرزندش سلمان ، او را از كار بازمى داشت و خدمت كار آتشكده زرتشتیان نمود. اما سلمان با مسیحیان منطقه خود آشنا شد و به كیش مسیحیت درآمد. ولى با مخالفت شدید پدرش مواجه گردید. پدرش براى جلوگیرى سلمان از پیوستن به مسیحیان ، وى را در بند نمود و در خانه خویش زندانى كرد. سلمان از مسیحیان یارى جست و از بند و زندان پدر رها شد و به سوى شام هجرت كرد. در آن جا با مسیحیت آشنایى بیشترى پیدا كرد و در كنار اسقف شام به خدمت كارى این دین پرداخت . پس از درگذشت بزرگ مسیحیان در شام ، به موصل رفت و پس از مدتى به ( عموریه ) نقل مكان كرد و در این مدت نیز به مسیحیت و مسیحیان خدمت مى كرد و هم درباره این دین الهى ، تحقیق و تفحص بیشترى به عمل مى آورد. پساز درگذشت بزرگ مسیحیان عموریه ، به همراه گروهى از عرب هاى طایفه بنى كلب به شبه جزیره عربستان هجرت كرد و عرب ها ناجوانمردانه وى را در وادى القرى به مردى از یهود فروختند. چند مدتى نگذشته بود كه مردى از یهودیان بنى قریظه ، او را از آن یهودى خرید و به همراه خود، به مدینه برد. سلمان چند مدتى در این شهر به خدمت كارى یهودیان پرداخت . تا این كه با دعوت پیامبر صلّى اللّه علیه و آله آشنا گردید و گمشده خود را در وجود شیرین پیامبر صلّى اللّه علیه و آله یافت

وى ، مسلمان شد و به فرمان رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله با صاحب خود پیمان بست كه قیمت خود را پرداخت كند و آزاد گردد. مرد یهودى با وى عقد مكاتبه بست كه در قبال غرس سیصد نهال خرما و یك دیه كامل و چهل اوقیه طلا، وى را آزاد نماید.

پیامبر اكرم صلّى اللّه علیه و آله و برخى از صحابه آن حضرت ، وى را یارى كردند تا قیمت كامل خویش را به یهودى پرداخت كرد و طعم آزادى را بار دیگر چشید و در زمره مسلمانان آزاد و یاران نزدیك رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله درآمد.

سلمان در سالى كه پیامبر صلّى اللّه علیه و آله میان هر دو مسلمانان عقد اخوت بست ، به عقد اخوت ابودرداء درآمد و در جنگ خندق ، از طراحان اصلى جنگ بود و از آن بعد در تمامى جنگ هاى مسلمانان شركت نمود و حتى پس از رحلت رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله در برخى از فتوحات اسلامى حضور فعال داشت وى پس از رحلت پیامبر صلّى اللّه علیه و آله به كوفه رفت و در آن جا مقیم گردید. سرانجام در سال 35 هجرى قمرى در آخر خلافت عثمان و به قولى در اوّل سال 36 هجرى قمرى ، بدرود حیات گفت  برخى از مورخان روز وفات سلمان را، هشتم صفر دانسته اند. اگر منظورشان صفر سال 35 قمرى باشد، پس وفاتش در آخرین سال خلافت عثمان بن عفان روى داده است . ولى اگر مرادشان صفر سال 36 قمرى باشد، دانسته مى شود كه وى در اوائل خلافت حضرت على علیه السّلام زنده بود و حكومت مدائن را هم چون گذشته بر عهده داشت و پس از قریب به پنجاه روز از خلافت آن حضرت ، در مدائن وفات یافت . حضرت على علیه السّلام آن هنگام در مدینه ساكن بود و هنوز به كوفه مهاجرت نكرده بود. آن حضرت ، در عالم غیب از مدینه به مدائن رفت و بر جنازه سلمان نماز خواند و وى را در همان مكان دفن نمود.

سلمان فارسى چه آن هنگامى كه در مدینه ساكن بود و چه آن هنگامى كه به كوفه هجرت كرد و چه آن هنگامى كه از سوى عمربن خطاب به حكومت مدائن منصوب شد، لحظه اى از محبت و دوستى حضرت على علیه السّلام و خاندان آن حضرت غافل نشد. او از یاران نزدیك رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و امام على علیه السّلام و از شیعیان نخستین و راستین صدر اسلام است وى در مدائن وفات یافت و حضرت على علیه السّلام در عالم معنى و غیب ، خود را به مدائن رسانید و او را غسل و كفن كرد و بر جنازه اش نماز خواند و در همان جا دفن نمود. هم اكنون مرقد او زیارت گاه شیفتگان حقیقت و معرفت است







آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی