تبلیغات
شهدای گمنام - عطر یاس ، شب عروسی ، گردنبند با برکت ، طلب مغفرت ؛ یا زهرا
شهدای گمنام
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من

روزهای آخر بارداری ، روزهای سخت انتظار بود مدتی قبل خدیجه از همسرش محمد (ص) شنیده بود : «ای خدیجه !جبریل به من مژده داد که نوزادت دختر است دختری نیکو و زیبا »

هیچ کدام از زنان مکه راضی نمی شدند برای پرستاری خدیجه به خانه ی پیامبر بیایند آن ها کستاخانه می گفتند : « محمد را پذیرفتی و با او ازدواج کردی به نصیحت های ما گوش ندادی حالا ما با تو کاری نداریم »

تا این که شب میلاد فاطمه از راه رسید ....

 

عطر یاس

 روزهای آخر بارداری ، روزهای سخت انتظار بود مدتی قبل خدیجه از همسرش محمد (ص) شنیده بود : «ای خدیجه !جبریل به من مژده داده که نوزادت دختر است دختری نیکو و زیبا »

هیچ کدام از زنان مکه راضی نمی شدند برای پرستاری خدیجه به خانه ی پیامبر بیایند آن ها گستاخانه می گفتند : « محمد را پذیرفتی و با او ازدواج کردی به نصیحت های ما گوش ندادی حالا ما با تو کاری نداریم »

تا این که شب میلاد فاطمه از راه رسید ....

آسمان مکه ستاره باران بود عطر یاس از خانه ی پیامبر به مشام می رسید خدیجه احساس کرد آن شب ماه درخشان تر از همیشه است .در این هنگام چهار زن گندم گون و بلند قامت به نزد خدیجه آمدند . یکی از آنها لبخند زنان گفت : نگران نباش ما از طرف خدای یکتا برای کمک به تو آمده ایم .

سپس به همراهانش اشاره کرد و گفت : این آسیه است و آن یک مریم است و دیگری کلثوم ، و من هم ساره هستم.

خدیجه آرام شد در لحظه ای شیرین و نورانی فاطمه (س) به دنیا آمد در آن لحظه مدینه پر از صدای جویبار و آواز پرندگان شد . دسته ای از فرشته ها با کوزه هایی از آب کوثر بهشت به خانه پیامبر فرود آمدند. فاطمه (س) را با کوثر شستشو دادند بعد او را در پارچه ای نرم پیچیدند و شادی کنان به دست مادر مهربانش سپردند .چه شب زیبایی بود آن شب نسیم نرم و نوازشگر می وزید و ستارگان در پهنه ی آسمان نور افشانی می کردند .

لبخند گرم

 هنگامی که ایه ی 63 سوره ی نور نازل شد فاطمه (س) به فکر فرو رفت و با خودش گفت : بهتر است من هم بعد از این پدرم را رسول خدا صدا بزنم . وقتی اوپدر را «رسول الله » صدا زد پیامبر دست او را در دستش گرفت و با مهربانی گفت : فاطمه جان این آیه درباره ی تو و خاندانت نازل نشده است .سپس دست فاطمه (س) را بوسید و گفت : تو از من هستی و من از تو . تو بگو بابا! با این حرف دلم زنده می شود و خدا راضی می گردد . برق شادی چشم های اشک آلود فاطمه (س) را پوشاند و لبخند گرم پدر دلش را آرام کرد .

 گردنبند با برکت

 پیرمرد ، گرسنه و خسته به مسجد مدینه آمد . لباده ی کهنه و وصله دارش در تنش آویزان شده بود . او با رنگی پریده و چشم هایی گود افتاده زیر سایه دیوار مسجد نشست تا نماز جماعت تمام شود .بعد از نماز پیش پیامبر رفت و با صدای ضعیفی که گویی از ته چاه در می آمد گفت : گرسنه و برهنه ام به من غذا و لباس بدهید. پیامبر در آن لحظه چیزی نداشت .سرش را برگرداند و رو به بلال کرد و گفت : این پیرمرد را به خانه فاطمه ببر .بلال و پیرمرد به آرامی از مسجد بیرون آمدند از کوچه های خاک آلود و گرم مدینه گذشتند و لحظاتی بعد به در خانه ی فاطمه (س) رسیدند. بلال ماجرای پیرمرد و آمدن او را به مسجد تعریف کرد فاطمه (س) با خود فکر کرد «الان در خانه چیزی ندارم » ناگهان یاد گردنبد نقره ای افتاد که دختر عمویش به او یادگاری داده بود آن را به پیرمرد داد و به آرامی گفت : آنرا بفروش و پولش را برای خودت بردار

پیرمرد بسیار خوشحال شد و به همراه بلال به مسجد بازگشت بلال آنچه را دیده بود بازگفت اشک در چشم های پیامبر لغزید . عمار که از یاران نزدیک پیامبر بود از پیرمرد پرسید گردنبند را چند می فروشی ؟ پیرمرد گفت به اندازه غذایی که که مرا سیر کند ، لباسی که با آن نماز بخوانم و یک دینار پول که هزینه سفرم شود .

عمار گردنبند را گرفت و بیست دینار به پیرمرد داد بعد به خانه اش رفت و لباسی مناسب ، شتری راهور و مقداری نان و گوشت برای پیرمرد آورد .

پیرمرد خوشهال شد و از ته دل دعا کرد :« خدایا به فاطمه آن قدر ببخش که نه چشم آن را دیده نه گوش آن را شنیده » پیامبر و یاران آمین گفتند و پیرمرد از میان آنها رفت . عمار گردنبند را با مشک خوشبو کرد و در میان پارچه حریر یمانی گذاشت . آن را به دست «سهم » غلامش داد و گفت : پیش فاطمه (س) برو و این گردنبند را به او بده تو را نیز به فاطمه بخشیدم از این پس تو غلام فاطمه هستی . غلام به در خانه فاطمه (س) آمد فاطمه (س) گردنبند را گرفت و آن غلام را در راه خدا آزاد کرد . ناگهان غلام خنده اش گرفت فاطمه پرسید : چرا می خندی ؟ غلام گفت : برکت این گردنبند مرا به خنده انداخت . چراکه گرسنه ای را سیر کرد برهنه ای را پوشاند فقیری را بی نیاز کرد برده ای را آزاد ساخت و باز هم پیش صاحبش برگشت ! 

 منبع : بهار الانوار ، ج 43 ، ص 56

 صاحب مقام شفاعت

 امیر المومنین (ع) میفرماید:روزی هنگامی که وارد منزل شدیم دیدم رسول خدا (ص) را در حالی که حسن (ع) درسمت راست و حسین (ع) در سمت چپ و فاطمه (س) پیش روی آن حضرن نشته بودند و می فرمود : ای حسن و ای حسین شما دو کفه ترازو هستید و فاطمه زبانه ان است . دو کفه جز به وسیله ی زبانه یکسان و هماهنگ نمی شوند و زبانه نیز جز بر روی دو کفه استوار نمی ماند . شما دو نفر امام هستید و مادرتان دارای مقام شفاعت است .

 منبع : کتاب فضایل و کمالات فاطمه زهرا (س)

 شب عروسی

 امیرالمومنین علی (ع) زره خود را فروخت و پول آن را بابت مهریه زهرا (س) به خدمت پیامبرتقدیم داشت و پیامبر بزرگوار اسلام پول را در اختیار چند نفر از اصحاب خود قرار داد و فرمود : برای فاطمه جهیزیه فراهم کنند ...

از جمله خرید ها بدین منظور پیراهن عروسی بود که به هفت درهم خریداری شده بود و زهرا آن را در شب عروسی پوشید و در حال رفتن به خانه شوهر بود ... در حالی که سلمان افسار مرکب فاطمه (س) را در دست داشت و آرام آرام رو به سوی خانه استیجاری که کنار مدینه قرار گرفته بود می رفتند ناگهان کنیزی به دختر پبامبر (ص) سلام کرد و از مشکلات خود سخن گفت و برای رفع مشکلاتش از آن بانوی اسلام درخواست کمک کرد ... فاطمه (س) به زنانی که دور او را گرفته بودند فرمودند : کمی ارام باشید و اطراف مرا مراقبت کنید و خود از مرکب پایین امد و در میان کاروان زنان که مانند نگین او را محاصره کرده بودند پیراهن تازه را از تنش بیرون آورد و ان را به کنیز سائل بخشید و خود لباس کهنه پوشید  حرکت به سوی خانه بخت را از سر گرفت ...

شب زفاف به پایان رسید رسول خدا به همراه کاسه ای شیر به دیدار دختر و داماد شتافت . در حالی که صبحانه میل می کردند ، رسول خدا فاطمه (س) را مشاهده می کرد در این حال متوجه شد دخترش لباس کهنه بر تن دارد با تعجب پرسید : دخترم چرا لباس نو نپوشیده ای ؟

فاطمه : پدر جان دیشب آن را به کنیزی بخشیدم که نیازمندش بود.

رسول خدا:عزیزم مناسب بود برای مراعات حال داماد لباس نو را برای خود نگه می داشتی .

فاطمه : پدر جان مگر نه اینکه خداوند در قرآن می فرماید : در احسان کردن پیوسته چیز مطلوب  و مورد علاقه تان را احسان کنید . علاوه بر این شما نیز همیشه چنین می کردید ....

پیامبر (ص) سخنی نگفت ولی گویا از درون خود به دخترش عشق می ورزید و از چنین ایمان و ایثارگری او به خود می بالید .

منبع ، کتاب عوالم ، ج 11 ، ص 210

طلب مغفرت

اسماء بعد از شهادت حضرت گفت : هنگام شهادت دیدم حضرت دست هایش را به سوی آسمان بلند کرده و می گوید : پروردگارا بحق حضرت محمد مصطفی و شوق و اشتیاقی که نسبت به من داشت و به شوهرم علی مرتضی و اندوهی که بر من دارد و حسن مجتبی و گریه اش بر من و به حسین شهید و حسرت و افسردگیش نسبت به من و به دخترانم که دختران فاطمه اند و آه ماتمشان بر من ، از تو می خواهم که بر گناهکاران امت حضرت محمد ترحم فرموده ، آنان را ببخشایی و به بهشت واردشان سازی که تو گرامی ترین سوال شوندگان و ارحم الراحمین می باشی .





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 11 اردیبهشت 1392
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی